تبليغاتX
یک لیوان پر از گناه
 

این هم بی عنوان

 

تا چند ماه دیگر دستم به نوشتن نمی ره

فعلا


 

نوشته شده توسط پوتین خاکی در پنجشنبه 1386/09/22 ساعت 1:2 موضوع | لینک ثابت


چشمهای معشوقه

 

دو تا چشم سیا داری
دو تا موی رها داری
تو اون چشمات چیا داری؟
بلا داری بلا داری


دو تا چشم سیا داری
توی سینت صفا داری
توی قلبت وفا داری
صف عشاق بدبخت و
از اینجا تا کجا داری
دو تا چشم سیا داری


به یک دم می‌کشی ما را
به یک دم زنده می‌سازی
رقابت با خدا داری!
دو تا چشم، دو تا چشم، دو تا چشم سیا داری


نظر داری نظر داری
نظر با پوستین پوش ‌ ِ حقیری مثل ما داری
نیگا کن با همه رندی
رفاقت با کیا داری!
دو تا چشم سیا داری


خبر داری خیر داری؟
خبر داری که این دنیا همش رنگه
همش خونه همش جنگه؟


نمی‌دونی نمی‌دونی
نمی‌دونی که گاهی زندگی ننگه؟


نمی‌بینی نمی‌بینی
نمی‌بینی که دست افشان و پاکوبان و خرسندم؟
نمی‌بینی که می‌خندم
نمی‌بینی دلم تنگه؟


تو این دریای چشمای سیا رو پس چرا داری؟


دو تا چشم، دو تا چشم، دو تا چشم سیا داری
دو تا موی رها داری


 

نوشته شده توسط پوتین خاکی در چهارشنبه 1386/09/07 ساعت 16:48 موضوع | لینک ثابت


این پست را من ننوشته ام

سلام ...

میدانستم مانند خودم رهگذرانی را که برگ های پاییزی را لقد میکنن را تحویل نمیگیری ...
ولی
خش خش برگ ها خودش صفایی دارد
همانطور که برگ ها زیر پایم خش خش میکنن از وبلاگت رد میشوم پوتین خاکی ...

4 وبلاگ را در حد پرستش دوست دارم

پرستوی عاشق
میدانم که هستم
تمشک
و ...
.
.
.
حرف های تورا که اصلا نمیفهمم !!!
آخر ساده ام ...
بدجور هم ساده ام
هم درکم .... هم لحنم ...
.
.
.
میگویند : به سراق ( سراغ ؟ ) من اگر می آیی ...
نرم و آهسته بیا ...
نکند که ترک بردارد ...
چینی نازک تنهایی من ...
.
.
.
ولی من عکسش را میخواهم
یه نفر بشکند این چینی تنهایی من را ...


 

نوشته شده توسط پوتین خاکی در شنبه 1386/08/26 ساعت 17:1 موضوع | لینک ثابت


قربان قدمتان

 

از احوال پرسی معشوقه ما حالمان خوب است

شما نگران نباشید

مختصر کسالتی بود که رفع شده الحمدلله

همچنان در حسرت بوسه ای شب و روز به هم می دوزیم

قدم رنجه ای کنید و پایی به دیده بگذارید

عمری منت دار باقی می مانیم

 

قربان قدمتان

وسلام

۲۰ذیقعده سنه ۱۴۲۸


 

نوشته شده توسط پوتین خاکی در پنجشنبه 1386/08/10 ساعت 3:24 موضوع | لینک ثابت


خماری

 

چشمان خمارت

مرا

خمار بوسه می کند ،

تو می دانی و به روی خودت نمی آوری .

نعشگی لبان تو

ازمستی شراب تلخ که بهتر است ،

لااقل فتوای شلاق ندارد .


 

نوشته شده توسط پوتین خاکی در چهارشنبه 1386/08/02 ساعت 21:12 موضوع | لینک ثابت


من قصد نفی بازی گل را و باران را ندارم

 

تنهایی ام را با تو قسمت می کنم سهم کمی نیست

گسترده تر از عالم تنهایی من عالمی نیست

غم آنقدر دارم که می خواهم تمام فصلها را 


 بر سفره ی رنگین خود بنشانمت بنشین غمی نیست


حوای من بر من مگیر این خودستانی را که بی شک


...


ادامه مطلب

 

نوشته شده توسط پوتین خاکی در شنبه 1386/07/28 ساعت 5:11 موضوع | لینک ثابت


خستگی

 

سر زمین مادری

به مردهای سرزمینت بگو

اینقدر حرف نزنند ،

من گوش استماع ندارم

لمن تقول ؟

 


 

نوشته شده توسط پوتین خاکی در جمعه 1386/07/20 ساعت 18:49 موضوع | لینک ثابت


قهوه و سیگار

 

بی بال و پرتر از باران...

سقوطم را نظاره کن٬

نه بامی

نه ناودانی

نه جویباری

نه رودی

به هیج دریایی نخواهم پیوست

هیچ دریایی...

 

مطلب بالا رو دوست عزیزم رسول احدی که واقعا عکاس خوش ذوقیم هست واسم فرستاده بود .

دیدن وبلاگش خالی از لطف نیست .


 

نوشته شده توسط پوتین خاکی در پنجشنبه 1386/07/19 ساعت 7:19 موضوع | لینک ثابت


یک فنجان قهوه

 

اینجا هوا بارانی است

امشب مهمان من ،

یک فنجان قهوه

و هوای پاییزی تهران .

 


 

نوشته شده توسط پوتین خاکی در یکشنبه 1386/07/15 ساعت 18:48 موضوع | لینک ثابت


دستها

 

کاش

دستهایت مجرد بمانند ،

من از تجمع دست تو

با دست کسی دیگر ،

می ترسم .........


 

نوشته شده توسط پوتین خاکی در پنجشنبه 1386/07/12 ساعت 3:13 موضوع | لینک ثابت


سنگها

 

من از آرامش سنگها

به ستوه می آیم

وقتی که رهگذرها

با خنده پا بر سرشان می گذارند

و سنگها

احمقانه سکوت می کنند.


 

نوشته شده توسط پوتین خاکی در چهارشنبه 1386/07/11 ساعت 7:9 موضوع | لینک ثابت


پاییز تهران

 

عجب هوایی داره تهران این روزا

آدمو مست می کنه

شبا زیر پنجره می خوابم

یه پتو هم رو خودم می کشم که یخ نزنم

نمی دونم چرا این روزای پاییزی که دل همه می گیره

و همه برای برگای زرد و خشک عزا می گیرن

من تازه سر حال می آم

هوا اساسی یه نفره اس .

فعلا تو عالم خودمم تا ببینیم چی پیش می آد .

 

شهریارم که این روزا آخر فازه

خراب از باد پاییز خمار انگیز تهرانم

خمار آن بهار شوخ شهر آشوب شمرانم

 


 

نوشته شده توسط پوتین خاکی در سه شنبه 1386/07/10 ساعت 15:5 موضوع | لینک ثابت


روزه شکن

 

خدا رحمت کنه شهریارو

 

                      تا دهن بسته ام از نوش لبان می برم آزار

                         من اگر روزه بگیرم رطب آید سر بازار

 

حکایت تلخ و شیرین این دنیاست .


 

نوشته شده توسط پوتین خاکی در جمعه 1386/06/30 ساعت 16:49 موضوع | لینک ثابت


غزلی تازه

 

شنبه روز بدی بود                                         روز بی حوصلگی

وقت خوبی که می شد                                   غزلی تازه بگی

ظهر یکشنبه من                                            جدول نیمه تموم

همه خونه هاش سیاه                                    روی خونه جغد شوم

صفحه کهنه یادداشتهای من                             گفت دوشنبه روز میلاد منه

اما شعر تو می گفت که چشم من                     تو نخ ابر که بارون بزنه

 

                                              آخ اگه بارون بزنه 

غروب سه شنبه خاکستری ...........  

 

بقیه روزام بهتراز این سه تا نیستن ،

نخواه که بنویسمشون.

 


 

نوشته شده توسط پوتین خاکی در یکشنبه 1386/06/18 ساعت 4:16 موضوع | لینک ثابت


شبهای لعنتی

شبا چقدر کوتاه شدن لعنتیها

قبلنا کمی بهتر بود

الان تا می خوای چش رو هم بذاری تمومه وقتت

خوابم می آد

اما خیالاتم زیاده

همش تقصیره تو بود

به این فکر نمی کنم که چرا رفتی 

هنوز تو این فکرم که چرا اومدی

 


 

نوشته شده توسط پوتین خاکی در چهارشنبه 1386/06/14 ساعت 4:28 موضوع | لینک ثابت